سلام به همگي
با توجه به اينكه تصميم غليظ و شديدي گرفتم كه سي.ياسي ننويسم تو وبلاگ، گفتم امروز يه معماي كاملا غير سياسي* براي همه طرح كنم.
شما حدس ميزنيد، اسم شناسنامه ايه افراد حاضر در عكس هاي زير چي باشه؟



.jpg )
من اينا به ذهنم ميرسه:
(برای اینکه اسم ها بیشتر به صاحبان شون بیاد باید تمام ِ "گ"ها رو با ساکن بخونید)
سگ سياه - سگ بان - سگ خور - سگ وند – سگ ستيز – سگ دوست – سگ بين – سگ كش – سگ ليس – سگ بان – سگ رگ – سگ نفس – سگ جون – سگ دو – سگ سگال – سگ ماهي – سگ مصب - سگ باز - سگ سور - سگ دست - سگ* سيبيل - سگ ريش - سگ سان – سگ ساز – سگ دون – سگ خو – سگ دل - سگ صفت – سگ زور . . .
شما چي؟
اسمي به ذهن تون نمياد؟![]()
[ ]
+ نوشته شده در ساعت15:14 توسط شاسكول
هنوز بچه بودم. (نه كه الان "خيلي" بزرگ شدم ارواح عمه ام!
) طرف هاي اسفند سال ۶۷ و اوج جنگ و موشكباران تهران كه داشتم كلاس سوم راهنمايي رو ميخوندم.
يادمه تو مسير مدرسه مون يه قرارگاه سپاه بود كه هر از چندي جوون هاي مردم رو جمع ميكردن اونجا و با اتوبوس مي فرستادن جبهه تا شهيد بشن!
هر روز كه با دوست هام از جلوي قرارگاه رد ميشديم، با كنجكاوي محوطه بي در و پيكرش رو نگاه ميكردم و يادم ميومد يكي دو باري براي بدرقه برادرم به قصد جبهه و يك بار هم به خاطر اعزام پدرم داخلش رفته بودم و روي اسباب و اثاثيه و تجهيزات جنگي اوراق توي محوطه، كلي ورجه وورجه كرده بودم.
جلوي در ورودي قرارگاه، با پوكه خالي موشك كاتيوشا يا به قول خودموني "چلچله"، دروازه اي نمادين درست كرده بودن
دو طرف ِ درب اصلي هم، داخل دو تا كادر مستطيل شكل، شعارهاي معروف اون روزها رو نوشته بودن.
يك روز كه از اونجا رد ميشديم متوجه شدم كادر ها رو پس زمينه سفيد زدن و دارن روشون نقاشي مي كشند.
ظرف يكي دو روز معلوم شد يكي از نقاشي ها، چهره خميني و اون يكي منتظريه!
البته كشيدن چهره مقامات روي در و ديوار چيزي نبود كه تو اون روزهاي بت سازي و پروپاگاند ِ سياسي، چيز جالب توجهي جلوه كنه ولي . . .
بالاخره يه چيز توي اين ماجراي معمولي، برام جلب توجه كرد
اينكه چند روز بعدش ديدم دارن روي صورت ِ منتظري رو رنگ سفيد ميزنن
طوري اين كار رو ميكردن كه پس زمينه روشن تصوير زياد خراب نشه، از قرار، معلوم بود كه ميخوان روي همون پس زمينه قبلي، صورت كس ديگه اي رو بكشن كه كشيدن
تصوير رييس جمهور وقت و رهبر (الد*نگ) فعلي!
اون روزا براي ذهن كودكانه ام اين سوال پيش نيومد كه چرا صورت يكي از آخوندها رو پاك كردن و آخوند ديگه اي رو جاش كشيدن؟
چون از ديد ما آخوند، آخوند بود ديگه! مگه فرقي هم ميكرد؟
حدود يك ماه بعد، بعد از عيد بود كه با ذهن ابلهانه ام تازه فهميدم ماجرا چي بوده!
شب، اخبار تلويزيون با لحن پر طمطراق "افشار" يا نمي دونم، شايد "حياتي" معروف، خبر استعفاي منتظري رو اعلام كرد و تازه دو رياليم افتاد كه اونها واسه چي از يك ماه قبل برداشتن چهره منتظري رو پاك كردن!
يادمه يكي از همون روزاي بعد از اعلام خبر استعفا، يه نفر صبج زود _يا شبانه، نميدونم_ يه عكس كوچيك از منتظري كه معلوم بود از داخل سر رسيد كنده شده رو با عجله و كج و معوج، چسبونده بود رو صورت خامنه اي، جايي كه قبلش عكس منتظري بود و حالا قرار بود از صحنه روزگار محو شه!
از ديروز دارم به اين فكر مي كنم
واقعا كي حذف شده؟
منتظري يا . . . ؟!
[ ]
+ نوشته شده در ساعت12:40 توسط شاسكول
يه سري چيزا هضمش برام خيلي سخته!
ديروز دوربين صدا و سيما، توي راه پيمايي حكومتي ِ حمايت از خميني، رو به هر كي نشونه ميرفت (و بگذريم از خانم هاي بدحجاب اجير شده توسط وزار*ت اطلاعات كه متن هاي سفارشي رو از بر ميخونن)، مي گفت براي دفاع از انقلاب و اسلام تا آخرين قطره خونش حاضر به جانفشانيه
اين حرف ها رو كه مي شنوم عق ام مي گيره
اصلا فرض رو بر صحت كلام اين ها مي گيريم
فرض مي كنيم واقعا جونشون براي نظام مي تپه و بابت راه پيمايي اصلا اضافه حقوق نمي گيرن، حق ماموريت دريافت نمي كنن، هيچ وسيله دربستي اونها رو تا محل تجمع نمياره و بر نميگردونه دوباره و شب هم اصلا قرار نيست با نماي درشت، عربده كشي شون رو توي سيماي جمهوري اسلامي نشون بدن
فرض رو بر اين مي گيريم كه كاملا صاف و ساده و خالص ان تو ادعاشون
با اين فرض تا حد زيادي دور از ذهن، يه سوال دارم
ميخوام بدونم كجاي اين كار براشون خطرناكه كه حاضرن حتي از جون شون بگذرن؟!
آخه تا به حال تو كدوم كشور ديكتاتوري اومدن يقه طرفداران شون رو تو خيابون بگيرن كه اينها نگران پاره شدن يقه خودشون هستند؟!
توي كدوم كشور غير دموكراتي، كسي رو به خاطر حضور در تجمعات حكومتي، مورد كوچك ترين آزاري قرار دادن كه اينا لازم باشه نگران ريخته شدن حتي يك قطره از خون شون باشن؟
خيلي مسخره اس
چون تا دنيا دنيا بوده، از تجمعات دانشجويي تو سال هاي دانشجويي خودم و همدوره هام در سالهاي نه چندان دور گرفته تا كشاكش مردم با حكومت بعد از ك*ودتا، در روزهاي اخير؛ هر جا خطر بوده، اتفاقا متوجه مخالفان حكومت بوده
هر چي شهيد داده، مخالف داده، هر چي شكنجه بوده، مخالف متحمل شده، هر چي دويدن و نفس زدن و كتك خوردن بوده، طرف مقابل تقبل كرده، هر چي اخراج و نون بري بوده، مال طرف مقابل بوده
پس اينا حرف حساب شون چيه؟
يعني آدم نبايد قبل از باز كردن دهانش مزمزه كنه چي ميخواد بگه؟
خودشون يعني مسخره شون نمياد از حرف هاي خودشون؟!
هميچين جلوي دوربين سينه سپر مي كنند كه . . . ![]()
آدم ندونه خيال مي كنه طرف مثل كميسر "مولدوان" تك و تنها عليه مافياي بزرگ كشورش ميخواد بجنگه و تفنگه كه از هر سو نشونه اش رفته.
واقعا كه!![]()
[ ]
+ نوشته شده در ساعت17:3 توسط شاسكول
قبل نوشت: هم اين، هم پست قبليم، واقعي ان. يه جور ذكر خاطره ان
كمي بعد از غروب، خيابان داور (حول و حوش بازار، روبروي كاخ دادگستري)
آروم رديف جدول ِ كنار پياده رو را نشون كردم و راه ميرم. قراره يكي از دوستانم رو سر راسته طلافروش ها ببينم. معمولا تنها كه هستم سرم گرمه خودمه . (چقدر من اين تنهايي لعنتي رو دوست دارم) تنها كه باشم _ به جز تك و توك صحنه هاي "تبارك الله احسن الخالقين" ! _ حتي مردم رو هم نگاه نمي كنم كه مبادا يه نفر آشنا ببينم و تنهاييم به باد بره ! البته هميشه هستن كسايي كه خلوت آدمو به اشغال خودشون در ميارن!
اين جور موقع ها خيلي اعصابم داغون مي شه ولي طبق عادت، چون دلم نمياد طرف رو ضايع كنم، به اشغالگري اش تن ميدم.
_ ببخشين كميته امداد كجاست ؟
بي حوصله نگاش مي كنم. نورافكن هاي بزرگ توي حيات ِ دادگستري روشنه و سايه نرده هاي اطراف افتاده رو صورتش . يه دونه از دندوناي پيشش تا نصفه به شكل اريب، رنگ داده به اطراف. بايد سال هاي زيادي سيگار كشيده باشي تا دندونت اين ريختي بشه. خيلي جوونه. از خودمم جوونتر، سايه نرده ها چشماشو تيره تر از اون چه هست كرده. تو سرماي اواخر آذر ماه يه كاپشن نازك "كمرنگ" تنش كرده با يه تي شرت سياه و خاكستري كه طرح جوونياي فردين ، بريده بريده ، روش پيداست.
خورشيد ديگه نيست و يه جور ترس رو_ ترس چند ميليون ساله نسل بشر از تاريكي و بي سرپناهي_ مي شه تو چشاش خوند.
_ اينجا كه سراسر ِ خيابون دادگستريه، چرا اينجا بهت آدرس دادن؟
_ پرسون پرسون اومدم. از ترمينال منو فرستادن، گفتن اينجا معرفينامه ميدن براي ترمينال تا بهم بليط بدن. گفتن كميته امداد ....
لحظه اي مكث مي كنه . سايه نرده ها روي صورتش جابجا مي شه. چشام دوباره ميافته به خرابي دندونش . يادم ميافته كه منم يه دونه مثل اين سمت چپ دهانم دارم و پول دستم بياد بايد يه فكري براش بكنم.
نگام سر مي خوره رو پيرهنش. جوونياي فردين فوري بهم خيره مي شه. سعي مي كنم چشم هاي فردين رو از زير سايه سمج نرده ها بكشم بيرون. جابجا مي شم. طرف مي چرخه سمتم و نور ميافته تو چشاي فردين كه نمي دونم چرا فكر مي كردم تا حالا منو نشونه گرفته؟ داره جايي اون دور رو نگاه مي كنه اينگار. سال هاي خيلي دور شايد. دهه 40 و گنج قارون يا سلطان قلب ها؛ چه مي دونم!؟
يه موتوري بي كلاه كاسكت، كه گوش هاش از زور سرما به شدت سرخ شده، مياد طرفمون.
_ آقا موتور ؟ موتور ؟
حواسم دوباره مياد سر جاش. طرف داره حرف ميزنه باز
_ كيفمو تو ترمينال زدن .... مي خوام برگردم شهرستان ....
اااااااااه!
بازم گدا!
خدايا مگه چه گناهي كردم كه بايد اين قدر بلاهتم تابلو باشه كه گداها بين هزارتا آدم، هميشه يه راست بيان سراغ من!؟
ديگه رودربايستي بسه، اين بار باج نمي دم.
با نگاهي عاقل اندر سفيه منتظر مي مونم تا بگه "اگه داري يه پولي بده برگردم شهرمون. آدرس بدين به خدا پولتونو براتون پست مي كنم "
هوم!! گدايي نوين!
سكوت مي كنم . يعني "خب كه چي ؟" اما هر چي منتظر ميمونم اين حرفارو نمي شنوم. فقط يه نگاه معموليه معمولي جواب انتظارم مي شه. به خودم ميگم معلومه حرفه ايه. حتما تو نگام خونده كه دستش رو شده برام.
لحنمو كمي سرد ميكنم.
_ همين پشت، خيابون بهشت، الآْن تعطيله البته
ميگه "اشكالي نداره" و در جهتي كه نشونش دادم راه ميافته.
جا ميخورم. نگاش وقت رفتن هيچ شباهتي به آدم بدجنسي كه تيرش به سنگ خورده باشه نداره.
نمي دونم شايد از حماقت بيش از حدم نشات بگيره، ولي احساس مي كنم وقت رفتن، تو نگاش درموندگيه يه "آدم" فرياد ميزد. نا اميدي از يه نفر ديگه كه لابد تو چشاش خونده بود ميتونه با بقيه فرق داشته باشه!
خنده دار ميشم. بدنم گر ميگيره. يعني به همين سادگي دست نياز انساني رو كه بهم پناه آورده بود پس زدم؟
خداي من! پس الآن چه فرقي هست بين من و اون شكم گنده هاي كثيف موتلفه به اصطلاح اسلامي؟! اون مفتخور هاي بيت معظم اله!!
نگاه ميكنم. طرف، خموده، جدول كنار پياده رو را نشون كرده و به همون سمتي ميره كه با دست نشونش داده بودم.
مي خوام صداش كنم اما يه چيزي مانعم مي شه.....
يه بار حتي ۴ - ۵ قدم هم دنبالش ميرم ولي باز مي ايستم و بي صدا، رفتنش رو تماشا مي كنم.
يكي دو گام به عقب برميدارم. زاويه ام با نورافكن توي محوطه حيات دادگستري اريب ميشه، سايه نرده ها تموم صورتم رو ميگيره ....
[ ]
+ نوشته شده در ساعت14:43 توسط شاسكول
قبل نوشت: آقا ما رسما اعتراف مي كنيم پيش اين پسره (جواد) كم آورديم.
جواد جان بالاخره برنده شدي، پوز ما خورد و مجبور شديم كامنت دونيمون رو تاييدي كنيم.
حالا برو به بازي ات برس. آفرين!
همه جا دم دارد . صداي اذان از دورها مي آيد و آفتاب پشت خانه هاي كوتاه محله رمقي براي تابيدن ندارد. سرگرم بازي با بچه ها بودم تا الان . يك جورهايي نافرماني كرده ام . دير شده و جرات خانه رفتن ندارم . پشت در خانه اين پا و آن پا مي كنم بلكه ... بلكه چه ؟ نمي دانم .
تازه كلاس پنجم را تمام كرده ام و مي خواهم همه تابستان را تا آخرين رمق بازي كنم . سال هاي جنگ است. دو سالي هست بابا به جنگ "صداميان كافر" رفته و نيامده هنوز؛ هر چه جسته ايم نه در ميان كشتگان جنگ مي يابيمش ونه زخم برداشتگان.
مي گويند هنوز هيچ چيز معلوم نيست. ممكن است در ميان اسرا باشد يا "شهيدان گمنام"!
اين دومي را هيچ كداممان باور نمي كنيم . همه سعي مان را مي كنيم از آوردن اسمش خودداري كنيم، هر چند مامان گاه به گاه گريه كند و برادر بزرگتر به شيشه هاي خانه هجوم ببرد كه مي خواهم بروم جبهه، انتقام بابا را بگيرم .
حرف ها و رفتارشان را خوب نمی فهمم . آنها لابد چيزي مي دانند كه من نمي دانم . من اما همين قدر مي دانم كه بي بابا همه چيز ، چيزي كم دارد انگار ، حتي كتك خوردن هايمان از برادر بزرگ تر ، كه مي كوشد _ ناشيانه _ نقش بابا را براي بچه ها (من و دو خواهر كوچكتر وبزرگترم ) بازي كند .
اشتباهي شده انگار .
من چرا هيچ وقت خواهر كوچكم را كتك نمي زنم راستي ؟
جواب اين سوال براي من كه نمي دانم وقت تولد، خاكم را از كدام گوري برداشته اند؟ گران مي آيد همیشه .
برادر بزرگ تر را دوست داريم اما او هر چه در كوچه و خيابان و مدرسه هوايمان را دارد، در عوض، توي خانه، فقط هواي خودش را دارد. به بهانه هاي مختلف، همه بچه ها را ميزند ولي من رابيشتر از همه .....
مادر نيز گهگاهي نيشگوني از صورت مان برمي دارد كه هر چقدر درد داشته باشد، مي پندارم مشروعيتي بيش از برادر بزرگتر دارد كه اتفاقا مادر خودش بيشتر از همه، نگران خود اوست؛ نگران اينكه مبادا شب ها وقت گشتن ِ داشبورد ماشين جوان هاي بدبخت محله، در "ايست، بازرسي" بسيج، كسي را آنقدر كتك بزند تا بميرد، يا اينكه، روزها وقت "دختر بازي"، ماموران كميته او را بگيرند و آبروي يك "خانواده حزب اللهي" بريزد !
آن روز _ آن شب _ به شدت ترسان بودم. آرزو مي كردم در خانه را مامان باز كند. مهربان تر بود، گرچه برادرم هم اگر بود قصد كشتم را كه نداشت!
با ترس و لرز به در زدم، با پشت دست و بعد با پا .... صدايي از خانه نيامد.
باز هم و باز هم
صدايي نيامد!
سكوت ؛
هيچ صداي داخل خانه نبود.
. . . هراسم بيشتر شد كه، لابد نگرانم شده اند و رفته اند دنبالم و وقتي كوفته و نااميد برگردند، تنبيه ام سخت تر خواهد بود حتما!
تنها و ترسخورده، گوشه سكوي پله مانند ِ جلوي در كنجله زدم. بابا سكو را با سنگ و نخاله ساختماني برپا كرده بود و هنوز ترك هاي به جا مانده را نبسته بود كه رفت .
وقت رفتنش چهارم ابتدايي بودم تازه؛ پشت نيمكت سوم، رديف وسط، كلاس خانم "كني پور".
من را بيرون در خواستند . توي راهرو بابا با لباس جبهه، سراندرپا، ايستاده بود. چند روزي بود كه ميگفت مي خواهد _باز _ برود جبهه. مي گفت تكليف است و من هيچ نمي فهميدم تكليف ديگر چه كوفتي است؟!
ناظم مدرسه كنار بابا ايستاده بود. بابا من را بوسيد، خيلي رسمي.
بابا به ناظم نگاه كرد. ناظم كمي رنگ به صورتش دويد و . . . رفت. اولين بار بود كه رنگ به رنگ شدن ناظم را مي ديدم.
بابا بغلم كرد. هميشه از بابا، از خشم بابا، وحشت داشتم. همه مان اين طور بوديم. حتي برادر بزرگ تر . توي بغل بابا اما ديگر از هيچ چيز نمي شد ترسيد، حتي از خودش!
خودم را به سينه بابا فشار دادم. گريه ام گرفت. دقيق نمي دانم چرا؟
شايد چون بابا گفت: "تو يواش يواش داري مرد ميشي . بايد مواظب مامانت هم باشي"
ترس برم داشت. من مرد نبودم. نمي خواستم مرد باشم. 10 سالم بود فقط! دلم مي خواست بچه باشم، بابا جبهه نرود، بماند تا غروب به غروب وقتي از سر كار بر مي گردد چشم هايش از خستگي قرمز باشد و بخوابد و ما جرات نكنيم شلوغ كنيم.
هيچ كدام از اين حرف ها را رويم نشد به بابا بگويم. بابا رفت. دو سال گذشت و من حالا پشت در خانه منتظر بودم كسي بيايد، خسته و كوفته بپرسد:
_ تا حالا كدوم گوري بودي ؟
و كتكم را بخورم و خلاص شوم!
دعا مي كردم اول مامان بيايد و ... آمد . خسته و درهم .
بلند شدم سينه ديوار. با ترس و لرز سلام كردم.
آمد طرفم و صورت دود خورده ام را بوسيد.
_ تا حالا پشت در بودی ؟ الهي بميرم . مي رفتي خونه اعظم خانوم. خواهرات اونجان .
***********
شب مامان برایم گفت که رفته بوده دنبال برادرم.
داداش، ناغافلي وسايلش را جمع كرده و بعدازظهر اعزام شده بود برای جبهه ...
آن شب مامان هم حرف هاي دو سال پيش بابا را بهم زد. گفت كه مرد شده ام و بايد مواظب آنها باشم .
من ولي مرد نبودم. نمي خواستم مرد باشم. 12 سالم بود فقط !
پي نوشت ۱: يكي از دوستان به اسم مستعار جواد، كه گويا تمايلات جنسي بي شائبه اي به بنده و اعضاي خانواده ام داره، اين روزها مدام پيغام هاي محبت آميز(؟!) مي فرسته! بدين وسيله، من از طرف ايشون به خاطر استفاده از كلمات ركيك در كامنت دونيم، از كليه دوستان وبلاگي عذرخواهي مي كنم.
پي نوشت ۲:آقا جواد از اين به بعد به خودم فحش بده فقط
با دوستان كاري نداشته باش لطفا
بخواي به اونا فحش بدي، واسه كامنت هام تاييد ميذارم تا ديگه هيچ كس نتونه شيرين كاري هات رو ببينه
مفهوم شد؟ ![]()
[ ]
+ نوشته شده در ساعت18:4 توسط شاسكول
كسي از ميان پنجره ها "مرگ" را خبر كند .
بيشتر از هزار ثانيه است كه
از روزنه اي
_13 طبقه دورتر از زمين
پرواز كرده ام .
........ مرگ ميان پنجره ها گم شده است !
[ ]
+ نوشته شده در ساعت15:56 توسط شاسكول

از همون اولش كه تو نخ اين كارا افتادم اينطوري بودم . ..
نميدونم چرا هميشه وقتي کارم تموم میشه دیگه حوصله هیچ چیزي رو ندارم؟
اگه همه چیز به اختیار خودم باشه و امکانش باشه، دلم می خواد همین که کارم تموم شد و اين خون لعنتي که اينجور موقع ها ميدوه اونجايي كه نبايد، دوباره بر گشت سر دكون و دستك خودش، طرف رو _حالا هر کي باشه، فرقی نمیکنه_ با لگد از در آپارتمان بياندازم بيرون تا خودم بمونم و اين كرخي ِ باحال و خميازه هاي خركش اش كه يه بار خوندمِ دليل علمي هم داره، چون بعد از حال *كردن، ميزان اكسيژن مغز كم ميشه و در نتيجه نه من، كه همه مردهاي دنيا رو همين ريختي مي كنه كه الان من شدم!
دلم ميخواد همين الان كپه ام رو بذارم و تا صبح تخت بخوابم . . .
ولي . . . بدبختيه ديگه. بيشتر وقت ها نمیشه هيچ کاریش کرد، از شانس گوه ِ ما، هيچ كس حاضر نيست بعد از كار، ازم دل بكنه، مخصوصا كه طرف همچين مالي هم نباشه، ديگه بدتر! با زور و دگنك هم نميشه از خونه بيرونش انداخت!
حالا كاش مشكل فقط توي بيرون كردن شون از خونه بود؛ بعضياشون كه تا نصف ِ روز بعدش هم، دوست دارن همين جور لخت و پتي بمونن و هي از اين سر خونه برن اون سر خونه و از اين سوراخ به اون يكي سوراخ سر بكشن!
بعد اونوقت، ميخوان هر 10 دقيقه يه بار بيان به آدم ور برن و هر چي براشون توضيح ميدي كه پسرا مثل دخترا نيستن و انرژي شون زود ته مي كشه، زير بار نميرن، خودشون و لوس مي كنن و مثل همين ناهيد خانوم پشت چشاشون رو نازك مي كنن كه "نكنه تازگي ها با يكي ديگه خوابيدي كه حالا كمر نداري؟!"
يكي نيست بگه به تو چه؟
مگه وقتي تو اون پسره رو كه سه سال به پات مونده بود و حاضر بود جونش رو هم واسه ات بده، ول كردي و گول چشم و ابروي ِ سياه و هيكل مشتي ِ من و خوردي (خداييش ولي هيكلم خيلي بيسته ها!) و اومدي سمت ِ من، ازت پرسيدم تا حالا چند بار باهاش خوابيدي كه تو ازم بپرسي ديشب كجا بودم و با كي؟!
نگاش كن، همين جوري لخت رفته تو آشپزخونه داره فنجوناي قهوه رو ميشوره!
_ نميخواد بشوريشون بابا، بيا لباساتو بپوش، يكي مي بينه ضايع اس!
_ اولش كه تند تند لباسامو در آوردي نگران نبودي كسي ببينه!
_ يجوري ميگه اينگار الآن من خودم لختم از اون ميخوام چادر چاقچور كنه! بيا من خودم مي شورم شون
نخير، انگار نه انگار دارم باهاش حرف ميزنم. گمونم تا آخر شب ميخواد پستي و بلندي ِ باسن و سينه هاش رو نشونم بده!
گر چه، مطمئنم هنوز باقي كار مونده، حالاس كه دو تا شربت ِ خنك درست كنه، بعد سيني رو تكيه بده به پستو*نهاش، هلك و هلك بياد كنارم روي مبل بشينه و بگه "مهرداد جونم، عزيزم، يه فيلم آوردم با هم ببينيم"
و اين يعني اينكه دست ِ كم سه ساعت ِ ديگه هم ميخواد پيش ام بمونه!
بايد پيش دستي كنم،يادم باشه اگه گفت، فيلم ببينيم، بگم cd ram دستگاه خراب شده!
صبح زود ميخوام با مهسا برم دربند، اينم اينطور كه پيداست خيال رفتن نداره
اصلا كاش اصلا امشب ازش نخواسته بودم بياد اينجا!
به جون ِ خودم اگه خوشگل نبود و هيكلش بيست نبود، همين الان مثل نرگس كه پارسال از اون خونه قديميه انداختمش بيرون، شوتش ميكردم وسط باقاليا!
راستي چرا آدم اينجوريه؟
تا قبلش ميخواي درسته طرف رو بخوري و چاكرم نوكرم مي كني ولي بعدش؟!
آخ اگه ميشد الان يه اردنگ بزنم در ك*ونش!! مخصوصا كه سرخود هم رفته سر ِ كشوها و . . .
_ آلبوم رو چي كار داري بچه جان؟
_ اين دختره كيه اينجوري بغل ات كرده؟
_ پشت عكس رو بخون، مال 5 ماه قبله
_ كلا همه عكس هات مال قبل از آشناييه ما ان ديگه! بعد چقدر زيادن اينا . . .
_ صد دفعه نگفتم خوشم نمياد کسی دست به لوازم شخصی ام بزنه؟
_ مگه مسواک و حوله اس که میگی لوازم شخصی؟
_ عكس ها گم ميشه، خراب ميشه . . .
_ اِِ اِ اِ اِ يه بار مصرف ان؟ کاندومه مگه؟
_ . . .
_ . . . میگما، مهرداد؛ حالا تو هم عدل باید هر دفعه همین پتوئه رو که این همه ازش خاطره داریم بیاری بیاندازی زیرمون؟
_خاطره؟!
_ چقدر بی احساسی تو، اون شب؛ تو کوه، زیر همین پتو پلنگیه . . . چه مزه ای داد. یادته چقدر سرد بود؟
_ تو هم چقدر عشق خاطره ای ها دختر!! قبلشم گفتم که، من امشب مهمون دارم، سعید اینا میان الآن، زودتر حاضر شو برو تا بچه ها نیومدن، ضایع اس ببینن با هم تنهاییم!
_ خوبه حالا یادم نرفته دفعه اولت رو؛ خونه همین سعید اینا، لای اون همه آدم، با چه آبرو ریزی ای برداشتی بردیم طبقه بالا! حالا آقا واسه من خجالتی شده!!
_ ای بابا . . .
_ ببین مهرداد، این اواخر تو هیچ وقت حوصله منو نداری. چرا؟
_ باز گیر نده ناهيد، این چه حرفیه؟ تو بهترین دوستمی، خیلی دوستت دارم . . .
_ من هنوز دوستتم دیگه؟
_ پس نه، مادر بچه هامي؛ آخه عزیز من، زندگی و روابط انسانی به این سادگی ها نیست که، ما تازه با هم آشنا شدیم، بدون اینکه مدتی با هم باشیم نمیتونیم به شناخت برسیم. . . حالا بعدا در موردش حرف ميزنيم، فعلا . . .
_ چی میشه مثلا امشب بچه ها رو نبینی؟ خيلي خوش ميگذره مهرداد . . . میمونیم، برات شام درست می کنم با هم میخوریم، حرف میزنیم، ترانه گوش ميديم.
_ من که از خدامه، ولی نه امشب. اصلا ببین، جمعه، تو از خود صبح تا شب بیا اینجا، اگه اعتراض کردم؟ آخه گناه نکردم امشب گفتم بیا اینجا!
_ نخیر، من گناه کردم که هر وقت آقا هوس می کنه، پا میشم میام خودشو خالی کنه، واقعا که خیلی بی معرفتی مهرداد
_ چی داری میگی تو؟ من خیلی دوستت دارم ناهيد، فقط . . . من نمیدونم تو دنبال چی میگردی؟ . . . خب، تو هم باید به حریم من احترام بذاری دیگه، من هم بالاخره حقوقی دارم
_ باشه، طفره برو، ولی من خیلی دوستت دارم مهرداد، بدون خیلی نامردی اگه سرکارم بذاری، اگه دوستم نداری . . . خواهش می کنم بگو بهم، اگه راضی نیستی ازم، اگه فکر می کنی باید بهتر شم . . . به خدا اونقدر دوستت دارم، حاضرم برات هر کاری بکنم، اصلا اگر از من خوشت نمیاد، حاضرم هر کسی رو دوست داری برم حرف بزنم باهاش، تو خوشبخت باشی، راضی باشی ازم، برام کفایت می کنه . . .
_ این چرت و پرت ها چیه ناهید؟ من جز تو با کس دیگه کاری ندارم، تو بهترینی. من فقط حالا حالاها قصد ازدواج ندارم. باورت میشه تو این 4 ماهی که با توام، با هیچ کس دیگه ارتباطی نداشتم؟ اصلا هیچ دختری دیگه تو نظرم نمیاد از وقتی با تو هستم
_ . . .
_ حالا برو عزیزم، بچه ها میان زشته، اصلا آخر شب زنگ بزن هماهنگ کنیم صبح بریم دربند با هم، به هيچ كدوم از بچه ها هم خبر نميديم تا خودمون دو تایی تنها باشیم. باشه؟
_ قول میدی گوشی ات روشن باشه؟ اگه زنگ بزنم نباشیا؛ اونوقت دیگه نه من نه تو!
_ خيله خب، بيا، لباساتو بپوش، خيالت راحت باشه
..............................................
آخيش، بعد از يك ساعت چونه زدن، بالاخره دكش كردم! خدا كنه كسي تو آسانسور نشناسدش. حالام سريع يه زنگ به مهسا بزنم، قرار فردا رو هماهنگ كنم ، گوشيم رو هم خاموش كنم و بعد . . . يه خواب مشتي رو همين پتو پلنگيه، ناهيد راست مي گفت، عجب خاطراتي داريم من و اين پتوي پلنگي!!
[ ]
+ نوشته شده در ساعت17:20 توسط شاسكول

اين خانومه رو ديده بودين قبلا؟
حتما اگه ازتون بپرسم كيه، همه تون فوري جواب ميدين آنجلينا جوليه!
نه؟![]()
خب نكته اينجاست كه اين "جولي" نيست.
اينها رو يكي برام ايميل كرده بود.
منم مثل شما فكر كردم "آنجلينا جولي" عزيز و خوشگل ِ خودمه كه الهي قربون بر و روش برم من!![]()
ولي . . . نبود.
تو ايميل اين جملات ذيل عكس ها نوشته شده بود:
صاحب اين تصاوير، خانم "تیفانی کلاوز" است که شباهت بسیار عجیبی به آنجلینا جولی دارد. جالب اینجاست که وی هیچ گونه عمل جراحی برای رسیدن به این شکل انجام نداده. اخیرا چند کارگردان از وی برای بازی در فیلم هایشان دعوت کرده اند. . .
حالا، غرض از مطرح كردن اين مساله؛
مي خواستم بگم منم چند وقتيه يه دونه بدل پيدا كردم كه كسايي كه من رو مي شناسن همه شون حاضرن قسم بخورن مو نميزنه باهام!![]()
اين آقاهه اونقدر شبيه منه كه وقتي عكس اش رو نشون خانومم دادم، سريع ابراز تمايل كرد كه من رو طلاق بده بره بشه زن ِ اون؛ چون معتقد بود "فرقي نداره كه!"![]()
حالا ميدونين جالبش چيه؟
اينكه اين آقاهه كوچك ترين عمل زيبايي هم واسه اينكه شبيه من بشه انجام نداده! و تا به حال چند تا كارگردان ازش درخواست كردن جاي من تو فيلم هاشون بازي كنه
خيال مي كنين دروغ ميگم؟
بفرمايين. اينم عكس اش
اسمش هم براد پيته و بچه آمريكاس:

اين جا شب داماديشه (از كراواتش تابلوئه!)![]()

اينم گمونم مال دوره سربازيشه (پادگان ِ لويزان)
بتركه چشم حسود و بد خواه!
[ ]
+ نوشته شده در ساعت13:5 توسط شاسكول
در راستاي اينكه چند تا از دوستان با گذاشتن كامنت هاي خصوصي اقدام به دعوا و تمشيت بنده نمودند كه اين پست آخري، "آخه چي بوده كه نوشتي؟!" و "مگه آزار داري؟!" و چيزاي ديگه كه خيلي ناموسيه روم نميشه بگم
؛ گفتم يه پنج - شش خطي همين جوري بنويسم كه هي هر كي مياد عصباني نشه!![]()
الانم چون به خودم قول دادم كه يه پنج - شش خطي بنويسم، مجبورم يخورده ديگه بنويسم تا پنج - شش خط مزبور پر بشه . . . . (كه شد!) ضمنا هر كي هر چي تو خصوصي بهم گفته خودشه!!![]()
[ ]
+ نوشته شده در ساعت13:36 توسط شاسكول
* اين متن رو يه بار براي روانپزشكم نوشتم. خواسته بود از زيبايي هاي زندگي بنويسم براش. منم با نمك بازي در آوردم و به جاش اين رو نوشتم. ببخشيد كه شيرين نيست. (همراه با عذر خواهي ويژه از ماهور عزيز كه دوباره ناچاره اين رو بخونه
)
نوجواني كه قرار است از زندگي لذت خيلي زيادي ببرد پشت يك پنجره خاك گرفته ، رو به حيات كوچكي دارد كه همه بضاعت آن در ترك هاي غمگين يك حوض بي آب و شاخه هاي پير و خميده يك درخت انگور با برگ هاي بي رنگ خلاصه مي شود.
كمي كه دقت كني ، جا به جا ، خوشه هاي خشكيده انگور بين برگ هاي رنگ پريده درخت پيداست . صحنه دلگيري است اما نوجوان "مجبور" است از زندگي لذت ببرد ، چون جايي در يك كتاب خوانده است كه زندگي زيباست !
نوجوان قصه به جستجوي زيبايي هاي زندگي سراسر در و ديوار ِ لهيده حيات را مي كاود و ... سرانجام زيبايي را مي يابد؛
يك مرغ عشق ريز نقش با رنگ هاي آبي و ارغواني زير غبغب پف كرده اش ، پاي ساقه چاك چاك درخت انگور نشسته و به تفنن چيزي را روي رمين نوك ميزند .
_ چه پرنده قشنگي ! آه چقدر زندگي زيباست !!
به نظر مي رسد اين پرنده فقط و فقط براي اين آمده تا به نوجوان قصه ثابت كند كه زندگي زيباست ...... اما ...
گربه خپل همسايه كه از فرط كثيفي تنها سايه اي از خط هاي كج و كوج پشت كمرش پيداست، از همان لبه ديوار خيز بر مي دارد روي مرغ عشق فانتزي كه به نجات "زندگي" آمده بود .
چند دانه سنگريزه از لب ديوار پايين مي افتد و لحظه اي بعد صداي جيغ بنفش مرغ عشق براي هميشه خاموش مي شود.
نوجوان مردد به اطرااف نگاه مي كند .
_ مگه قرار نبود زندگي زيبا باشه ؟
مدتي خيره به شاپرك رنگ رنگي نگاه مي كند كه مورچه ها به زور داخل شكاف كوچك توي ديوار مي برند . شاپرك هنوز بالهايش را تكان مي دهد . دقايقي بعد مورچه ها يكي از بالهاي شاپرك را جدا مي كنند و چند لحظه بعد دومي هم جدا مي شود و كنار آن يكي مي افتد كه چسبيده به خلط بيني بابا كه از صبح كف حياط افتاده.
شاپرك اين بار "مسالمت آميز" همراه مورچه ها داخل شكاف مي شود!
نوجوان دوباره به مرغ عشق نگاه مي كند كه لحظه لحظه از حجم حضورش بر سنگفرش تابه تاي حيات كاسته مي شود و ثانيه اي بعد .... مرغ عشق براي هميشه تمام شده است.
گربه همسايه با آرامش خاصي چند تا از پرهاي آبي و سبز ِ چسبيده دور دهانش را با كمك زبانش پاك مي كند.
_ چه صحنه زيبايي !
نوجوان دقت كه مي كند يكي از پاهاي كنده شده مرغ عشق را هم كف حيات مي بيند كه حالا يك زنبور قرمز بالاي سرش چرخ مي زند . گربه با موهاي چركمرده اش به زيبايي زندگي مي افزايد . كنار باغچه كوچك حيات، مدفوع شيريني به يادگار مي گذارد و براي ادامه زندگي شاد و مفرح خود ديوار را تن و تن كنان بالا مي رود و همانجا، لب ديوار، زير آفتاب كمرنگ پائيز دراز مي كشد.
_ چه قدر زيباست زندگي !
***********
حالا چند سالي گذشته است و "جوان" قصه كه جاي تيغ ريش تراش چند نقطه صورتش را به رنگ قرمز "زيبا"يي با خطوط مورب تزئين كرده است لباس دامادي به تن دارد .
_ ميدونستم زندگي خيلي شيرينه !
جوان قصه خيلي شاد و راضي است . چشم هايش برق افتاده و به اطراف مي خندد . صداي كوبيدن چيزي به در حياط مي آيد . كسي مي گويد : حتما عاقد است .
جوان با آغوش باز به سوي آينده روشن خود سرازير مي شود و از پله هاي حياط بالا مي رود . در حيات را باز مي كند و هيچ متوجه بچه 2 ساله داداش مهدي نمي شود كه از پشت به در تكيه داده است . بچه از پله ها معلق مي خورد و پائين پله ها گيج گاهش به شير منبع آب مي خورد . كمي از دهان بچه خون بيرون ميريزد و بي صدا مي ميرد .
شروع دراماتيكي براي يك زندگي شيرين رقم مي خورد . عروسي نيمه تمام مي ماند . همه به تشييع جنازه مي روند و پليس داماد جوان را داخل سلول نمور زيبايي مي اندازد تا تكليف قضيه روشن شود .
پنج ماه بعد، داداش مهدي همسرش را به خاطر اهمال در مواظبت از تنها پسرش طلاق مي دهد و وسط دادگاه توي چشم هاي جوان نگاه مي كند و مي گويد ديگر حاضر نيست او را ببيند . داماد "سابق" هم با گردن كج راه خانه پدري را در پيش مي گيرد . همسر آينده او از ازدواج منصرف شده و جوان قصه همچنان مجرد مي ماند و به زيبايي زندگي مي كند .
***********
سه سال بعد موهاي جوان به رنگ خاكستري مي زند و چند چروك بد فرم بر گونه هايش خودنمايي مي كند. جوان ريش هايش را اينبار با ماشين برقي اصلاح مي كند و رو به دوربين(؟!) لبخند مي زند . جاي دو تا از دندان هاي پيش اش توي صف دندان ها خالي است و يكي ديگر ، دندان سوم از سمت راست در رديف ِ پايين، از نصف شكسته است .
پدر جوان كه در تاريكي گوشه اتاق، سايه اي خاكستري را تداعي مي كند از زاويه دوربين به جوان مي گويد:
_ ببين يه بار قاطي سياست شدي چه ريختي واسه خودت درست كردي! 2 سال حبس كشيدي آدم نشدي؟! اين مردم وفا ندارن . به خاطر اينا سينه سپر نكن . اينا همونائين كه يه روز مي گفتن زنده باد فلاني، فرداش ريختن خونه ش رو غارت كردن .....
پدر _ رو به جوان _ همچنان درس تاريخ و سياست مي دهد و جوان به زيبايي زندگي فكر مي كند . فردا عروسي او با دختر يكي از بستگان است و جوان از خوشحالي در پوست خودش نمي گنجد و دارد تا مي تواند به روي زندگي لبخند ميزند كه ....
يكدفعه پدر برزخ مي شود و با سيلي به گوش جوان ميزند :
_ مگه دارم ياسين به گوش خر مي خونم مرتيكه قرامساغ!؟
و بقيه حرف هايش در حال ترك اتاق "غرولند"وار مي گويد:
_ پسره نفهم، دارم نصيحتش مي كنم زر زر مي خنده تو روم !
*********
حالا شش ماه از سيلي پدر گذشته است . چشم هاي جوان قصه كمي گود رفته و گوشه ديواري كه رنگ كرمي آن جا به جا دلمه كرده نشسته است . با خودش فكر مي كند:
"درسته كه الان بيكارم . پدرم سكته كرده و نصف بدنش فلج شده و داداش مهدي كماكان باهام حرف نمي زنه اما .... زندگي زيباست !
درسته كه دور و برم كسي فرق "نيچه" با "علي دايي" رو نمي دونه و "شاملو" رو با پسته شام فرق نمي ذاره! درسته كه اين مردم فرق بروشور يخچال رو با شعر هاي نيما نميفهمن ، درسته كه همه فكر مي كنن من يه چيزيم ميشه كه خانومم هنوز دختر مونده!
اما همين نفس كه مي كشم، معلول نيستم، به جاي آدم، خر نيستم ! همين كه حقوق بازنشستگي بابا هنوز هست و مامان كمكمون مي كنه، همين كه توي افغانستان يا فلسطين به دنيا نيومدم ..... اينا خودش ثابت مي كنه كه زندگي زيباست !"
*********
پنج ماه بعد معلوم مي شود جوان قصه سرطان خون دارد، اما او كماكان از زيبايي زندگي لذت مي برد و كتاب "هشت راه تضميني براي موفقيت" را با لبخندي رو به آسمان مي خواند.
پرستار با لباس صورتي كمرنگ و عصبانيت ساختگي وارد اتاق بيمارستان مي شود و مي گويد :
_ مگه بهت نگفتم قند خونت بالا رفته نبايد چشم هات رو خسته كني ؟! كور ميشي ها !
جوان لبخند ميزند و به راه سوم خوشبختي كه توي كتاب، مو به مو تشريح شده فكر مي كند. او يقين دارد حتي اگر كور هم شود زندگي زيباست، چون هنوز گوش هايش مي شنود، دهانش بند نيامده و دست كم تا يك سال ديگر فرصت دارد كه به زور شيمي درماني زنده بماند!
سرش را بين دست هايش مي گيرد و به "شيريني" گريه مي كند.
به زندگي عشق مي ورزد !
[ ]
+ نوشته شده در ساعت17:10 توسط شاسكول




