اين روزها شانس مون به لحاظ اينترنتي, رسما تپيده!
اينترنت اداره كه خب لابد در جريانيد، براي ابد "از دستاي من پر زد و رفت"!![]()
اينترنت خونه رو هم كه ارواح عمه ام گرفتم قاتق نونم بشه، يه جورايي قاتل جونم شده و باعث شده تا هر روز كلي حرص و جوش مفتي بخورم
اينترنت ۵۱۲ خونه، تا همين چند روز قبل، زير سلطه پسرم بود كه باهاش كارتون "ben 10" دانلود ميكرد و بازي هاي آنلاين انجام ميداد و تا من ميرفتم سمت كامپيوتر مي افتاد به التماس كه بابا بذار يخورده ديگه بشينم، هنوز يه مرحله ديگه اش مونده و . . . اين يخورده خودش ميشد ۲ - ۳ ساعت!![]()
بعدش هم كه گاه گاهي و با التماس مي تونستم بشينم پشت سيستم و از از سهميه اندكم استفاده كنم، به طور كامل و دائم، زير نظر 3 ناظر دائم بايد فعاليت ميكردم!
سه ناظر سخت گير به نام مهدي و غزل و همسرم (كه اين يكيو از بس غيرتي ام
, نميتونم اسمش رو بگم, شما همون "ننه مهدي" صداش كنيد) همواره موقع اينترنت بازي، بالاي سرم مي ايستند
البته غزل كه يا مياد روي ميز كامپيوتر و يا اساسا توي بغلم طوري ميشينه كه امكان خواندن وبلاگ بچه ها و سايت هاي خبري از مانيتور رو هم ازم مي گيره تا چه برسه به تايپيدن و كامنتيدن همراه با سانسور!
گاه گاهي هم كه موفق ميشدم با توپيدن و در آوردن "اداي" جذبه مردانه، بچه ها رو دك كنم، مادر فداكارشون (ننه مهدي) همچنان در صحنه باقي ميموند
ـ اين دختره كيه وبلاگش رو ميخوني؟![]()
ـ چرا براش عكس گل گذاشتي؟![]()
ـ اين يكي از اون مرداي هيزه، از عكسش
پيداست!
ـ وااااااي اين ديگه چقدر بي تربيته!
نبينم يه وقت تو هم از اين چيزا بنويسي ها!![]()
ـ اين كه موهاش مصنوعيه،
از اين كلاه گيس ها خاله ميترامم داره، چرا تو همه اش با دختراي بي حجاب دوست ميشي تو اينترنت!؟ لابد عاشق سينه چاكش هم هستي! آره؟ راستي راستي عاشق اين كچل خانوم شدي الان؟! حيف من با اين موهاي طبيعي و خوش رنگم كه عمرم رو پاي كي دارم ميذارم!![]()
ـ اصلا يه بار سر فرصت بايد بشينم ببينم تا حالا چه كامنت هايي براش گذاشتي!![]()
![]()
و . . .
خلاصه اين بود داستان نيمه تمام استفاده ما از اينترنت!
حالا چرا ميگم نيمه تمام؟
حدودا سه هفته قبل، يه پيغام روي ويندوزم ظاهر شد كه مي گفت ويندوز شما تقلبيه و بايد بياين دم شركت مايكروسافت يه دونه اصل كاريش رو بخرين و گرنه به زودي غير فعال ميشه و اطلاعات ارزشمندتون ميپره!
در مقابل من هم همه تلاشم رو كردم تا با بي محلي به پيغام و به سخره گرفتن اون از طريق در آوردن صداي شيشكي و ساير صداهاي بي تربيتي ممكن, پوز مايكروسافت رو بزنم ولي . . . بعد از ۲ - ۳ روز، يكي يكي برنامه هاي كامپيوترم شروع كرد به از كار افتادن و دست آخر هم مودم شركت خدمات اي دي اس الم هنگ كرد و هنوز نميدونم واقعا اشكالش سخت افزاريه يا به خاطر همين تهديد ها و خرابكاري هاي شركت تمام صهيونيستي مايكروسافته كه داره كم كم تمام زندگيم رو ازم مي گيره!؟
بعد از مواجهه با اين موقعيت، ابتدا خونسردي خودم رو حفظ كردم و چند باري سعي كردم سي دي مودم رو باز نصب كنم ولي نرم افزار تحت امر مايكروسافت با خونسردي دو چندان پيغام داد كه اصلا چنين سخت افزاري رو نمي شناسه و بهتره برم سخت افزاري بيارم كه بتونه از پس شناختن اش برآد!
خلاصه، ما هم بعدش رفتيم براي جبران مآفات، يكي از همين ويندوز سون هاي توي بازار خريديم و براي اولين بار و البته با اعتماد به نفس بالا, ويندوز كامپيوتر رو عوض كرديم كه چون تازه كار بودم "كمي" تر خورد توش
بعد در حالي كه يخورده توي ذوقم خورده بود، يه بار ديگه ويندوز عوض كردم كه با وجودي كه كمتر تازه كار بودم, "بيشتر" تر خورد توش
بعد سه باره عوض كردم كه با وجودي كه حالا ديگه يه آدم مجرب در اين زمينه محسوب ميشدم, "بيشتر تر" تر خورد توش!
. . . حالام نه اينترنت دارم (با همون شرح دردناك نحوه استفاده ام ازش) و نه تقريبا كامپيوتر!
فقط يه كيسه خاليه كه گاهي روشن اش مي كنم و به پيغام هاي خطايي كه در پي اجراي هر برنامه اي ميده, با چشمان خيس نگاه مي كنم و آه هاي عميق مي كشم!
به سرم زده كيس و مانيتور رو بيارم توي پذيرايي, بذارم رو اپن تا راحت تر بتونم همونجا به حالت دراز كش از روي كاناپه تماشاشون كنم _چون به درد ديگه اي عجالتا نميخورن_
و . . . كمترين نتيجه حاصل اين داستان اينكه:
شرح پريشاني من حالا حالاها ادامه داره گمونم!![]()
پي نوشت: اين لينك رو حتما بخونين
[ ]
+ نوشته شده در ساعت13:56 توسط سه سه سكو
یکی از اتفاقاتی که هر لحظه ممکن است برای یک مرد ایرانی رخ بدهد، رویارویی با یک معشوق خارجی است. در این پست سعی می شود برخی جملات و آداب مخصوص این گونه معشوق ها به زبان خارجی (همراه با دوبله فارسی) به شما آموزش داده شود.
They love their (همان طور که از ظواهر پیداست، این جمله مخصوص "عشق دسته جمعی" است که البته ارتباطی به شما و معشوق خارجی تان ندارد و صرفا جهت باز کردن سر صحبت با وی، آن را به زبان می آورید! )
I art you (معشوق خارجی عزیزم، به شکل هنرمندانه ای تو را دوست میدارم )
I long you (تو را به صورت بلند مدت دوست خواهم داشت)
I jump you ( این جمله مخصوص عشق همراه با پرش و مربوط به مواقع خاص می باشد!)
I mask you in the street (عشق من حجابت را در خیابان رعایت کن و گرنه همچین میزنم صورتت "ماسکه" بشه )
I cover you ( ادامه از جمله قبل و به این معنی است که عشق من اگه خودت رو نپوشونی، من طوری می پوشونمت که بمیری، بعدش باهات عروسی می کنم!)
Please present your picture in the best position (under weare)to me. for example:

در این قسمت شما در نهایت ادب و احترام، از معشوقه خارجی تان تقاضای یک عکس جهت یادگاری می نمایید و پوزیشن مورد نظر خود را همراه یک "نمونه" عکس جهت رفع هر گونه شک و شبهه ای با وی در میان می گذارید و بعد از آن نوبت شماست که یک عکس یادگاری کاملا واقعی
از خودتان به وی تقدیم کنید. این هم جمله خارجی اش:
. . . Its my sexy and very muscle picture in bedroom, (submit to you

I invent a new version French kiss and to intend performance in your lips and other organs
جمله فوق، مربوط به تقاضای شما برای کسب (دریافت/ گرفتن) اولین بوسه پس از آشنایی است.
در این جمله به معشوق خارجی توضیح می دهید که شما نوع جدیدی از بوسه فرانسوی را که تمامی اندامهای بدن وی را درگیر می کند، اختراع کرده اید و در صورت موافقت، (و گرنه به زور) قصد دارید آن را روی وی اجرا کنید!
![]()
![]()
![]()
در این قسمت معشوقه خارجی با شنیدن تقاضای بی شرمانه شما، به شدت عصبانی شده و بعد از دادن چند فحش رکیک برای همیشه ترک تان می کند، شما هم برای اینکه نشان دهید از دست دادن وی برایتان زیاد هم مهم نیست، به خودتان فحش می دهید:
i fu.ck me
که معنای آن این است که "ای دهن من سرویس اگر این دفعه بخوام یک معشوق خارجی رو از تنهایی در بیارم"!
. . . و بعد طبق معمول می روید دنبال همون معشوقه های ایرانی!![]()
* اقبال بلند يعني اينكه تو اين قحطي اينترنت، مودمت خراب شه!![]()
* اين لينك رو حتما بخونين.
[ ]
+ نوشته شده در ساعت22:33 توسط سه سه سكو
مادر پیر، مرا، نکته ای زیبا گفت
هر چه شب با من زیست، از بد ِ دنیا گفت
گفت پروانه مشو، که به سرگردانی
لای ِ انگشت ِ کتاب، سال ها میمانی
فکر طاووس مباش، که به عیب ات خیزند
وز چه کژدم نشوی که ز تو بگریزند؟
گر شوی شعله شمع، از تو می پرهیزند
ور شوی اشک به چشم، زیر پایت ریزند
زندگی آینه نیست، که در او می نگری
زندگی خاک ِ ره است، که بر او میگذری
گر چه غم همره ِ توست، دل به اندوه مبند
همچون خُم ِ حافظ باش، خون به دل باش و بخند
نه زمین باش نه خاک، که تو را خوار کنند
وانگهی ذهن تو را، پر ز مُردار کنند
آسمان باش که خلق، به نگاهت بخَرَند
وز پی دیدن ِ تو، سر به بالا ببرند
. . . افسوس، هرگز نتونستم "آسمان"ی باشم
* تک نوشت ِ سه سه سکو در عصر گاه ِ هشتم اسفند، یکی از کافی نت های جنوب ِ شهر
[ ]
+ نوشته شده در ساعت17:24 توسط سه سه سكو
سلام به همگی
حالام که من خودم رو جمع کردم واسه نوشتن، هی از این ور و اونور مانع میاد سر راهم!
متاسفانه اینترنت پر سرعت و مفتکی اداره مون رو برای ابد قطع کردن!![]()
![]()
![]()
خونه هم به دلایل عدیده اصلا امکان تمرکز واسه آفرینش های هنری مرسومم
نیست و حتی امکانخوندن رفقا و . . .
بدشانسی، دقیقا مصادف با قطعی اینترنت مفتکی اداره، (دقیقا همون روز) مودم کامپیوتر خونه خراب شد. کار بچه هاست. حالا یا مهدی یا غزل![]()
هنوزم وقت نکردم بدم درستش کنند.
اینه که حتی نتونستم بیام دو کلوم توضیح بدم خبر مرگم کجام توی این دو سه هفته الی یکماه اخیر!
الانم کافی نتم و . . . همین دیگه!
توی فکرم یجورایی پول یه لب تاب (لب تاپ؟!) دست دوم رو جور کنم با یه مبین نت که بتونم دوباره خودم رو آویزون اینترنت کنم که بدجوری بهش هم معتادم
ببخشید که جواب کامنت ها موند![]()
مخصوصا اون دوستی که گلایه کرده بود ازم
فعلا
به امید دیدار مجدد همگی![]()
[ ]
+ نوشته شده در ساعت18:55 توسط سه سه سكو
يه جا توي پست هاي بچه ها ديدم در مورد اولين هاشون نوشته بودن و از جمله اينكه اولين دختر يا پسري كه دوست شون داشته كي بوده و چجوري؟
منم به سرم زد در اين مكان مقدس !!
قضيه اولين عشق پاكي
كه نسبت بهم ورزيده شده رو افشا كنم!
عشق پاكي كه با عنايت به بي عرضگي و چلمنگي ناب و مادر زادي من، تنها ميشه بهش به عنوان يه فرصت ناب ِ از دست رفته نگاه كرد!![]()
الغرض!
جونم براتون بگه، همون طور كه مي دونيد، اون روزا بچه ها خب خيييلي ساده تر از امروز بودن (اون روزا كه ميگم، طرفاي سال 57 – 58 ميشه) و منم كه حتي امروز هم سادگيم زبانزد خاص و عامه،
مثل بقيه بچه هاي هم دوره ام، تقريبا نمي دونستم دوست داشتن ِ كسي غير از پدر و مادر يعني چي و چه منطقي ميتونه پشتش خوابيده باشه؟
تقريبا برام غير قابل درك بود كه چطور ميشه يه دختر رو دوست داشته باشي و از همه بدبختانه تر و مصيبت بارتر اينكه اصلا نمي دونستم يه دختر چه كاربردهايي داره و چه كارها كه نميشه باهاش كرد!! ![]()
خلاصه
داستان ما هم بر ميگرده به همين دوران پپه گي و بي شعوري
ما توي سن 6 – 7 سالگي يا كمتر!
توي كوچه مون يه دختري بود به نام نصرت كه ازم دو سه سال بزرگ تر بود و با هم رفت و آمد خانوادگي داشتيم. اسم باباش رو اصلا يادم نيست ولي مادرش "توران" خانوم بود و با مادر من تقريبا صميمي بود.
داشتم مي گفتم. با همه خنگيم، همون موقع ها هم متوجه شده بودم كه وقتي من براي بازي با برادر كوچك تر اين نصرت خانوم ميرم خونه شون، توجه خاصي بهم داره ولي چراش رو نمي دونستم!
تا اينكه كم كم اون خودش رو وارد بازي هاي ما كرد و يك بازي بسيار كهن و دخترانه كه فكر مي كنم بعد از اختراعش به وسيله دختر حضرت آدم، در سومين سال آفرينش، تا به امروز، كوچك ترين خلاقيت و تغييري درش به وجود نيومده
رو، وارد دنياي من و رضا كرد!
و اسم اين بازي همانا "خاله بازي"بود!
حقيقتش از بچگي هيچ وقت از خاله بازي خوشم نميومد، ولي . . . كاري نميشد كرد!
نصرت بزرگ تر بود و حرفش برامون "برو" داشت!
و اما . . . خاله بازي مورد علاقه نصرت كه اون به سهم خودش كمي خلاقيت درش به كار بسته بود، شروعش مثل بقيه خاله بازي ها بود.
يعني اينكه من بايد ميشدم بابا و اون مامان و رضا _برادر كوچيكش_ هم بچه؛ بچه اي كه البته موظف بود مدام بره توي كوچه بازي كنه!(و همين حضور هميشگي كودك دلبند خانواده در كوچه، نقطه آغازين خلاقيت نصرت عزيز محسوب ميشد!
)
يه نكته تقريبا متفاوت ديگه اين خاله بازي هم اين بود كه وقت هايي كه نصرت مي خواست خاله بازي كنيم، چه توي خونه خودشون و چه خونه ما، اين كار بايد در خلوت ترين و دنج ترين جا صورت مي گرفت!![]()
شماي كلي بازي هم عموما اين بود كه من و همسرم _نصرت_ در حالي كه بچه مون هم شاهد عقدمون بود،
در يك مراسم بسيار بسيار ساده و با حضور تنها يه نفر مهمان (كه همون رضا، فرزند آينده مون باشه) به عقد هم در ميومديم و بعد از جاري شدن خطبه، با صداي آروم گيل مي كشيديم (اين كه وقت خاله بازي، صدامون به هيچ وجه در نياد،
اصرار نصرت بود!)
بلافاصله بعد از اتمام مراسم عقد و عروسي (كه با هم برگزار ميشد) من به عنوان پدر خانواده، در حالي كه تنها حق داشتم يك متر از محل كانون گرم خانواده دور بشم، بايد مي رفتم سر كار و ظرف كمتر از 2 دقيقه برمي گشتم خونه و زن و بچه ام رو مي بوسيدم و مي نشستم سر سفره از پيش آماده شام (شام هامون معمولا تخيلي بود. كوفت هم درست نميكرد برامون!
)
بعد شام هم بچه، در حالي كه به طور مجازي بايد نيمه شب ميبود، بايد ميرفت توي كوچه پي ِبازيش (البته اين يه تيكه رو بچه واقعا بايد مي رفت توي كوچه!! و ديگه مثل سر ِ كار رفتن من صوري نبود!
) و اونوقت ما هم بايد مثل بابا ها و مامان ها، كنار هم مي خوابيديم!
بعدش هم كه گفتن نداره!!![]()
يعني روم نميشه تعريف كنم! (مستحضريد كه من چقدر خجالتيم!)
خلاصه اش اين كه در اين بخش پاياني ِ مراسم خاله بازي كه عملا طولاني ترين
و نيز پايان بخش كل ِ مراسم بود، حسابي من رو زير خودش له و لورده ميكرد!![]()
نميدونم اون كه اينقدر حرفه اي بود و جزئيات فرآيند زناشويي رو مي دونست، چرا به اين يه نكته اش توجه نكرده بود كه غير از مواقع كاملا استثنايي،
اين آقايون هستن كه طرف رو له مي كنن، نه . . . (آيكون خجالت زياد!)
ديگه چه دردسرتون بدم!
به اين ترتيب، من بيچاره كودن و ابله
با اين تن رنجور و نحيفم، هر چند روز يك بار، بايد وقت خاله بازي، متحمل بدترين شكنجه ها
ميشدم و . . .
و متاسفانه و هزاران هزار دريغ و افسوس ![]()
كه توي اون سن، من اصلا غريزه ام بيدار نشده بود و به هيچ وجه معناي كارهاش رو نمي فهميدم!
يادمه مثلا گاهي وسط كار، تايم اوت مي گرفتم و به بهانه خوردن چايي و ميوه خيالي، تقاضاي استراحت ميكردم، ولي مگه نصرت خانوم اجازه ميداد؟! وقتي هم كه خيلي بهش اصرار ميكردم و تهديد به قطع ِ همكاري باهاش ميكردم، همون جوري حين زناشويي، چاي خيالي رو ميريخت توي نعلبكي و مي گرفت جلوي دهانم فوت كنم تا خنك بشه و بعدش يهويي مي ريخت ته حلقم!![]()
اون اواخر يادمه كه ديگه با ديدن نصرت وحشت برم ميداشت و خودم رو پشت وسايل خونه يا موانع طبيعي توي كوچه قايم ميكردم!![]()
كار به جايي رسيده بود بعضي وقت ها حتي جرات نميكردم با رضا _برادرش_ همبازي بشم. مي ترسيدم نقشه اي در كار باشه و يهو وسط بازي، رضا اجي مجي بكنه و نصرت رو از توي جيبش در بياره و باز بساط خاله بازي پهن بشه! ![]()
متاسفانه اون روزهاي خوب در حماقت و بي خبري به سرعت سپري شدند و درست كمي، _فقط كمي_ قبل از اينكه من بتونم به اندازه يه ارزن شعور پيدا كنم و با كاربردهاي جنس مخالف آشنا بشم، توران خانوم اينها كه خانواده پر جمعيتي هم بودن، خونه شون رو فروختند و رفتند كه رفتند!![]()
و من موندم با يه نگاه خيره به "زمان از دست رفته"!![]()
نصرت رو بعد از اون روزا، فقط يه بار ديگه ديدم!
10 -12 سالي گمونم گذشته بود از هجرت تاريخي خانواده توران خانوم از كوچه مون و حالا من يه نوجوان 16 – 17 ساله به شدت كثيف و هپلي بودم و در مقابل، نصرت يه دختر بالغ و زيبا و صد البته مغرور كه مي تونست دل هر نوجواني رو با غمزه هاش به آتيش بكشه!![]()
اون روز به همراه مادر و خواهرهاش اومده بودن مهموني، خونه قديم خودشون كه ديگه ساكنين جديدي داشت.
يادمه توي خونه بوديم كه ابوالفضل، پسر ِ صاحبخانه جديد، اومد دم خونه مون به مادرم خبر داد، "توران" خانوم اينها اومدند خونه اونها و مامانم اگر ميخواد ببيندشون، ميتونه بره اونجا
(بعدا فهميدم خانواده "نصرت"اينها آشنايي دوري با مادر ابوالفضل داشتند و اومده بودن براي احوالپرسي.)
من از شدت كنجكاوي و يه سري چيزاي ديگه(؟!)
مثل فنر از جا پريدم و جلوتر از مادرم راه افتادم كه برم ولي . . . مادرم دعوام كرد و گفت زشته يه پسر نره غول پاشه بياد وسط مجلس زنونه!
به دروغ گفتم "من با زنها كار ندارم و ميخوام رضا رو ببينم" كه ابوالفضل پريد وسط و گفت، "فقط دخترهاشون رو آوردن، حتي باباشون هم نيومده!"
دلم مي خواست مي تونستم با لگد برم تو پوز ِ ابوالفضل با اين زبون هرز اش!![]()
يكي دو ساعت بعد، توي كوچه با ابوالفضل و يكي دو تا ديگه از بچه ها علاف ايستاده بوديم و تخمه مي شكستيم كه "نصرت" اينها از خونه همسايه مون زدن بيرون، مادرم هم باهاشون بود. وقتي داشتند از جلوي ما رد ميشدن، مادرم من رو كه خودم رو به بي تفاوتي زده بودم،
به "توران" خانوم مادر نصرت معرفي كرد كه خيلي خوشحال شد و با دخترهاش ايستادند به احوالپرسي و گفتن اينكه "واااااي تو چقدر بزرگ شدي" و "تو يه جغله بچه بودي و هنوز دماغ ات رو نمي تونستي جمع كني كه ما از اينجا رفتيم" و . . .
من همه حواسم پي نصرت بود و اينكه چرا اصلا نايستاد و بعد از توقف مادر و خواهرهاش براي احوالپرسي، با سرعتي كمتر از قبل، ولي همين جوري راهش رو ادامه داد و رفت سر ِ كوچه!
توران خانوم كه ايستاد يكي دو تا ديگه از همسايه هاي قديمي هم سر رسيدند و بناي سلام و عليك رو باهاش گذاشتند و نصرت مجبور شد چند دقيقه اي رو سر كوچه تنها منتظر بمونه.
همسر و همبازي بچگي، توي چادر مشكي و با آرايش دخترانه، زيبا و بلند بالا به نظر ميومد، اميدوار بودم حداقل دزدكي هم كه شده از سر كوچه، اولين عشق _يا . . . مفعول
_ زندگيش، يه نگاهي بياندازه، ولي نامرد، تمام مدت، پشت اش رو كرد به كوچه و با نگاهش اونقدر ماشين هاي عبوري توي خيابون رو شمرد تا مادرش و خواهرهاش رسيدند بهش و . . .
ديگه چه مي دونم.
لابد بردن شوهرش دادن!
تموم شد!![]()
[ ]
+ نوشته شده در ساعت17:4 توسط سه سه سكو
شما يك آدم متاهل و دلمرده در يك غروب سرد پاييزي هستيد كه زندگي تان از هر حادثه و هيجاني خالي است و هر چه هم سعي مي كنيد يك هيجاني به زندگي يكنواخت تان بدهيد، متاسفانه هيچ كس قبول نمي كند!![]()
بعد ازپايان ساعت اداري قصد داريد طبق معمول با مترو به خانه برويد كه يكدفعه يادتان مي آيد همين ديروز كاپشن و تي شرت گران خريده ايد و كثيفي جوراب هايتان هم كه معلوم نيست! بنابراين تصميم مي گيريد يكخورده از مسير را پياده برويد كه البته هيچ فايده اي ندارد و هيچ كس حاضر نمي شود كمي هيجان به زندگي شما تزريق كند، مخصوصا نفر آخركه چنان با كيف دستي اش توي صورت تان مي كوبد كه نزديك است توي جوي آب بيافتيد!
به همين خاطر پشيمان مي شويد و تصميم مي گيريد مثل چند سال ِ گذشته، كماكان به زندگي شخصي تان وفادار باشيد و چون از مسير مترو دور افتاده ايد، سوار يك تاكسي مي شويد و در حالي كه داريد پيش نويس يك متن فلسفي/اخلاقي بلند در مورد محسنات "وفاداري مردانه"
را در ذهن تان آماده مي كنيد تا در وبلاگ تان بگذاريد، يكهو اتفاقي مي افتد كه نظرتان را در مورد اين سوژه عوض مي كند!
پشت چراغ قرمز، يك دختر ناز با موهاي فر و مژه مصنوعي بلند، در حالي كه دارد با گوشي موبايلش صحبت مي كند، سوار تاكسي مي شود
و بعد هم يك پيره زن كه دختر را مجبور مي كند درست كنار شما بنشيند و . . . اينجاست كه يكهو متوجه مي شويد بحث "وفاداري" ديگر قديمي شده و نوشتن در مورد ترشح آدرنالين در بدن به واسطه ايجاد تنوع و رفع دلمردگي از زندگي، مي تواند بهترين سوژه براي پست بعدي وبلاگ تان باشد! چرا كه نه؟!![]()
فرصت را نبايد از دست بدهيد و تصميم مي گيريد فوري سر صحبت را به بهانه قيمت انواع لباس مارك دار مثل كاپشن و تي شرت و . . . با او باز كنيد اما دختر _يا زن_ (اين چيزها را نمي شود از روي ظاهر تشخيص داد كه!) بعد از سوار شدن، همين طور يك بند به صحبت كردن با گوشي اش ادامه ميدهد و هيچ توجهي به شما و كاپشن و تي شرت تازه شما نمي كند.
ظاهرا هيچ چاره اي نداريد جز آن كه منتظر بمانيد تا تلفن دختر تمام شود.
البته چون شما انفعال در قبال موقعيت هاي دشوار را اصلا دوست نداريد، سعي مي كنيد حين انتظارتان طوري به دختر نگاه كنيد كه از كار بي شرمانه(؟!) خودش خجالت بكشد و تلفن اش را هر چه زودتر قطع كند!![]()
به همين خاطر، توي ترافيك يكي از چهارشنبه هاي عصر آذرماه، همين طور زل مي زنيد به صورت دختره كه اولش حسابي حظ مي كنيد ولي بعد از نيم ساعت پلك هاي تان خسته مي شود و نگاه تان تار مي شود و بعد از 40 دقيقه هم كه ديگر جفت چشم هاي تان آب مي اندازد!![]()
با اين همه، 10 دقيقه ديگر به تلاش خودتان ادامه مي دهيد اما در حالي كه بالاخره ترافيك هم تمام شده و ماشين دارد سرعت مي گيرد، ديگر طاقت نمي آوريد و مجبور مي شويد چشم هاي تان را كه به اندازه يك درياچه، آب انداخته است پاك كنيد، اما . . . چون دستمال نداريد ناچار مي شويد با سر آستين كاپشن تان اين كار را بكنيد كه ناغافلي آرنج تان ميخورد به دست دختر و گوشي موبايلش مي افتد كف ماشين و او بدون آن كه حتي نگاه تان كند ـكه يعني كوچيك تر از اونين كه نيگاتون كنم! ـ يك "ايششششش" بلند مي گويد و شما هم كه مي ترسيد همه چيز خراب شود و او به اين خاطر از شما متنفر شود، سريع دولا مي شويد و دست تان را زير صندلي راننده مي بريد تا گوشي اش را بيرون بياوريد كه يكدفعه ماشين توي يكي از دست اندازهاي خيابان مي افتد و ورق ِ آهني ِ زير صندلي راننده، مثل دستگاه پرس، روي دست تان فرود مي آيد
و شما با تمام وجود داااااااااااااااد مي زنيد.
صداي دادتان آن قدر بلند است كه دختر كنار دست تان هم ناخود آگاه يك جيغ بلند مي كشد و از صداي او، پيره زن هم كه معلوم نيست از كي به خواب رفته، از جا مي پرد و از همه جا بي خبر، سر راننده داد ميزند كه اين چه وضع رانندگي است و هر چه زودتر نگه دارد تا او پياده شود! (در اين لحظات شما كماكان داريد داااااد مي زنيد!) راننده هم كه از جيغ و داد بي دليل شما و دختر حسابي شوكه شده، ماشين را به كنار خيابان ميبرد و مي خواهد با سرعت ترمز كند كه اشتباها پايش را روي گاز ميگذارد و ماشين از كنترل خارج مي شود و با سرعت، محكم به نرده هاي كنار خيابان مي خورد و حسابي داغان مي شود!![]()
بعد از ايستادن ماشين، همه فوري از ماشين پياده مي شوند و در حالي كه توي تاريكي، چشم، چشم را نمي بيند، شما بعد از چند دقيقه تلاش موفق مي شويد خودتان را كه همين طور مچاله بين صندلي اول و دوم گير كرده ايد و پاهايتان از پشت سرتان تا شده و روي شانه ها يتان افتاده است،![]()
به زور از ماشين بيرون بكشيد.
چند لحظه بعد شما در حالي كه با تاسف مشغول بررسي پارگي هاي كاپشن و در رفتگي ها و "نخ كش" هاي تي شرت عزيز خود هستيد، صداي دختره كنار دستي تان را مي شنويد كه در پياده رو با شور و حرارت دارد به مردم توضيح مي دهد كه چطور يك آقاي بي كلاس از ابتداي راه به او زل زده بوده و مي خواسته شماره اش را به او بدهد و بعد وقتي با مقاومت دختر مواجه مي شود، سعي كرده با تهديد چاقو، گوشي موبايل دختر را به زور از دستش بگيرد و شماره اش را در گوشي او سيو كند
كه . . . و ديگر بغض امانش نمي دهد!
در ادامه، پيره زنه هم شهادت مي دهد كه تمام مدت همه اتفاقات را با چشم هاي خودش ديده و شنيده است كه چطور دختر معصوم، داشته به آن مرد بي كلاس التماس ميكرده تا به او تعدي نكند ولي او _شما_ اصلا گوش نمي داده و به تعدي خود ادامه مي داده ايد!![]()
![]()
دختر هم كه حالا در جمع مردم بيكار، جو گير شده، صداي گريه اش را بلندتر مي كند و مويه كنان، از مردان كثيفي مي گويد كه راه هر گونه پيشرفت و تعالي و بالندگي زنها را سد كرده و افسوس سده هاي متوالي را ميخورد كه زنان در خانه ها حبس شده و يا در حرمسراي پادشاهان به اسارت برده شده اند . . .
شما هم كه كم كم مطمئن شده ايد به خاطر تاريكي هوا موقع سوار شدن و لحظه تصادف، كسي چهره اتان را نديده، در حالي كه گريه مي كنيد، خودتان را به ميانه ميدان مياندازيد و ضمن همدردي با تمام زنان دنيا، به دفاع از حقوق آنها در خصوص اعطاي حق طلاق و حضانت بچه ها و ازدواج مجدد و حتي چند شوهري
مي پردازيد و پيشنهاد مي دهيد بندهايي در قانون خانواده گنجانده شود كه هرگاه زني به وفاداري همسر خود شك كرد، آنا قادر باشد با ريختن سم در غذاي وي، يا از هر طريقه مرگبار ديگري، بنا به تشخيص شاكي (زن)، راسا او را به سزاي اعمال ننگينش برساند
و اضافه مي كنيد كه خود شما هم به عنوان يك نفر مدافع حقوق زنان، در همين راستا و بلافاصله پس از وقوع تصادف، مرد ِ پليد دجال صفتي را كه قصد هتك حرمت به "اين بانوي آزاده" را داشته به شديدترين وجهي مجازات كرده و در جاي مطمئني دفن كرده ايد و اتفاقا پارگي كاپشن عزيز و تي شرت خوشگل تان هم صرفا به اين دليل است كه مقتول موقع دفن، هنوزجان داشته و به سمت شما چنگ مي انداخته است ولي شما با بي رحمانه ترين شكل ممكن او را زنده زنده خاك كرده و به سزاي اعمال پليدش رسانده ايد! ![]()
با شنيدن حرف هاي شما، دختر كه مبهوت سخنان و فداكاري بي دريغ شما در راه دفاع از حقوق زنان شده، از شما مي خواهد كه او را در دل اين شب تار و از ميان اين همه گرگ، تا خانه همراهي كنيد و ضمنا مجبورتان مي كند كه شماره تلفن اش را هم در گوشي خودتان سيو كنيد!
شما ديگر يك آدم متاهل دلمرده در يك غروب سرد پاييزي نيستيد!![]()
پ.ن 1: ماه نو و دوشيزه اليزه عزيز لطفا آدرس وبتون رو بذارين برام.
پ.ن 2: نيني خانم عزيز، شاسگول "عبارت از موجود زنده اي است كه يك جور فكر مي كند ولي 180 درجه مخالف آن زندگي مي كند".
[ ]
+ نوشته شده در ساعت17:29 توسط سه سه سكو
سلام به همگي
بعد از هفت ماه و يخورده روز و چند ساعت!!
من برگشتم
برگشتم كه تلاش كنم با حواس و شعور بيشتري بنويسم!
با اين اميد كه اشتباهات اخير، سايه بر آينده ام نياندازه!
. . . و با اين يقين و اطمينان كه همواره يك "شاسگول"
تمام عيار درونم زبانه مي كشه!
* "بازگشت از مرز بدنامي" عنوان يكي از صفحات ثابت مجله "جوانان امروز" سال هاي قبل از بهمن 57
[ ]
+ نوشته شده در ساعت15:45 توسط سه سه سكو
مخنثي در راهي مي گذشت.
ماري ديد، خفته.
گفت: افسوس، مردي و سنگي!
پ ن: من جاي شما بودم يه سري هم اينجا ميزدم!![]()
[ ]
+ نوشته شده در ساعت18:7 توسط سه سه سكو
ميشد اين اتفاق نيافته؛
"اگر" اون مرد سي و چند ساله، با يك دست كت و شلوار نو نوار و كفش هايي كه تابلو بود براي عيد خريده (و به نظر ميومد پاهاش رو كمي آزار ميده) فقط كمي بيشتر _ يكي دو دقيقه حتي _ توي عكاسي واسه ظهور عكس هاي دخترش معطل ميشد،
"اگر" موقع خريد ماهي قرمز سفره هفت سين، كمي بيشتر تو ازدحام بچه هاي 10 – 12 ساله عاشق ماهي، گير مي كرد
و يا اصلا "اگر" از قيد خريد ماهي مي گذشت و از همون جلوي عكاسي، سوار تاكسي ميشد و مستقيم مي رفت خونه،
يا نمي دونم، مثلا،
"اگر" به خاطر خريد ماهي مجبور نمي شد كل بازارچه رو دور بزنه و از سمت ترمينال اتوبوس ها و درست جلوي شيريني فروشي كه يه عالم آدم توش ريخته بود، از عرض خيابون رد شه . . .
صاحب مغازه شيريني فروشي اونقدر سرش گرم مشتري هاش بود كه مرد رو با تنگ كوچيك ماهي توي دستش، وقتي يك لحظه جلوي شيشه بزرگ و قدي ِ مغازه، مردد ايستاد، نديد،
اما شاگرد مغازه، يه لحظه كوتاه با مرد داستان چشم تو چشم شد. پسرك شاگرد مغازه، نوجواني بود مثل همه نوجوان هاي ديگه، با موهايي غرق در ژل و فقط چند تا دونه تار مو به علامت ريش زير چونه اش و شلوار فاق كوتاهي كه هر لحظه احتمال ميدادي از كمرش باز بشه و تا مچ پاهاش سقوط كنه!
پسرك فقط يه لحظه با مرد چشم تو چشم شد، به اندازه اي كه بعدا بتونه با ناراحتي و البته، كمي هيجان، داستان رو براي ديگران تعريف كنه
اين هيجان البته زياد غير عادي _و حتي غير اخلاقي هم شايد_ نيست. اونچه مسلمه، مطمئنا همه مون تجربه اش كرديم، وقت هايي كه يه اتفاق خوب يا بدي مي افته و ما تصادفا جزئيات بيشتري از داستان رو شاهد بوديم و موقع شرح دادنش، كمي هم آب و تاب داستان رو زياد مي كنيم و حتي الامكان جوري وانمودش ميديم كه انگار خودمون محور اون رخداد بوديم
درست مثل داستاني كه پسرك بعد از "اتقاف" براي بقيه تعريف كرد:
_ آره، من مَرده رو ديدم، يه دونه تنگ ماهي دستش بود و _نگاه به الانش نكن بيچاره رو_ يه دست كت و شلوار ماركدار تنش كرده بود، بالاي 300 – 400 مي ارزيد، اصلا حواسش به خيابون نبود، داشت به من نگاه ميكرد، خيلي سعي كردم با ايما و اشاره بهش بفهمونم كه حواسش جمع باشه، چون من اتوبوس رو ديده بودم، ولي متوجه نشد، فكر كرد دارم حالش رو مي پرسم، آخه من با خيلي از مشتري ها سلام و عليك دارم، خيليا منو مي شناسن اينجا . . .
بقيه حرف هاي پسرك چيز بدرد بخوري نداره، الا اونجا كه داره صحنه تصادف رو تشريح مي كنه كه حالا وقت براي تجسم چگونگي ِ وقوع اش زياده!
اما حقيقت داستان، گر چه تا حد زيادي با قصه پسرك يكسانه، ولي خيلي ساده تر از روايت ِ پر آب و تابيه كه از زبان شاگرد مغازه شنيديم. مرد داستان، وقتي جلوي مغازه شيريني فروشي رسيد، يه لحظه مردد شد داخل بشه يا نه؟ مثل اينكه از خودش بپرسه، الان، با اين تنگ ماهي در دست، برم وسط اين ازدحام؟ يا بذارم فردا سر فرصت و دست خالي بيام؟ يا معلوم نيست، شايد هم توي اون لحظه به اين فكر ميكرده كه اصلا امسال از اينجا شيريني بگيرم يا قنادي ِ كنار ِ ايستگاه مترو مثلا؟
به هر حال، افكار مرد، هر چي كه بود و نگاه مرددش به ازدحام داخل ِ شيريني فروشي كه يه لحظه باعث شد با شاگرد مغازه هم چشم توي چشم بشه، اون رو به اين نتيجه رسوند كه فعلا داخل مغازه نشه و بهتره هر چه زودتر عرض ِ خيابون رو طي كنه و پياده بره سمت خونه
اينجا باز ميشه با افسوس و چه بسا همون "هيجان" معروف(!!) گفت: "آخ اگه رفته بود توي مغازه . . ."
حتما اونقدر داخل مغازه معطل ميموند، كه مجال تصادف با اتوبوس رو پيدا نكنه
يا فكرش رو بكنيد، مثلا اگه مرد داستان اينقدر خونسرد نبود و وقتي نگاش با نگاه شاگرد مغازه تلاقي كرد، مدتي همون جور بهش خيره مي موند و بعد در مغازه رو باز مي كرد و صداش رو مي برد بالا كه:
_ چيه نگاه داره ؟!
_ آدم وقتي تو دستشويي هم [ . . . ] بر ميگرده هنرش رو نگاه مي كنه. حالا مگه از زر و زيورت چيزي كم شده . . .
و بعدشم يه دعواي حسابي به پا ميشد كه نتيجه اش هر چي بود احتمالا هم مرد واسه سال تحويل ، يا چند ساعت بعدش، مي رسيد خونه و هم شاگرد مغازه، كه شايد خيلي هم براش مهم نبود سر وقت خونه باشه . راننده اتوبوس هم بي سر و صدا مي رفت خونه و سبزي پلو با ماهي سرخ كرده مي خورد و مثل هميشه از كمي جيره و مواجبش ناله مي كرد.
خيلي اتفاقات ديگه هم ميشد بيافته اما . . .
مرد قصه در حالي كه پاكت عكس هاي دخترش رو توي يك دستش گرفته بود و حواسش جمع تنگ ماهي قرمز توي دست ديگه اش بود ، نگاهش رو از مغازه و شاگردش گرفت و مسير خيابون رو اريب قطع كرد و تا وسط هاي خيابون رفت . . .
هنوز حواسش جمع تنگ ماهي بود كه آب داشت توش لم و لو مي خورد. مواظب بود آب به كت ِ نه چندان گران قيمتش تراشون نكنه و هيچ خيالش هم نبود كه چند ثانيه قبل تر، راننده اتوبوس، با عرق چين ِ نخ نما و چركمرده اش، عرق كف دست هاش رو گرفته بود، دستي رو خوابونده بود، با سر و صداي زياد از جا كنده بود سمت خيابون و اون موقع درست رسيده بود به تلاقي خيابون با مردي سي و چند ساله كه حواسش به يه تنگ ماهي تو دستش بود و متوجه هيكل بزرگي كه يه دفعه از پاركينگ بيرون اومده و به سرعت طرفش كمونه مي كرد نشده بود!
صداي ترمز كه اومد، شاگرد مغازه شيريني فروشي تنگ ماهي رو ديد كه بي صدا روي زمين پريشون شد و بعد كارت هاي رنگي كوچيكي كه توي هوا موج برداشتن و پخش شدن به اطراف؛ و حواسش خيلي دير رفت به مردي كه چند لحظه پيش ديده بود و حالا رعشه اي تموم جسمش رو گرفته بود و دورش عكس هاي دختركي با موهاي بلوطي ، بدون نظم، ريخته بود.
مغازه براي لحظه اي در بهت فرو رفت و يكدفعه، چنان با سرعت از حضور مردم خالي شد كه انگار خواسته باشن از خطري قريب الوقوع، چيزي مثل انفجار همزمان تمام كمپروسورهاي، يخچال هاي بزرگ توي مغازه، فرار كنن.
به آني، همه حلقه زدند دور و بر مرد كه حالا رعشه هاي بدنش ريتم كند تري گرفته بود و آروم آروم قطع ميشد.
صورت مرد بين چرخ جلويي اتوبوس و آسفالت روغن آلوده خيابون، لهيده بود و تكه هاي كوچيك و بزرگ چربي و توده هاي بيرنگ آغشته به خون، اطراف پراكنده بودن. شيارهاي باريك خون، تا جوي آب راه باز كرده بودن و جا بجا دلمه بسته بود.
عكس هاي دخترك با موهاي بلوطي رنگ هم دور و بر ريخته بود.
راننده دورتر شيون مي كرد:
_ "اگه خيابون اينقدر ليز نبود . . . اگه يه لحظه زودتر . . . اگه . . . "
[ ]
+ نوشته شده در ساعت13:40 توسط سه سه سكو
مهرو و ليليان و خانوم شمعداني عزيز لطف كردن و من تنبل رو دعوت كردن به همين بازيه كه آدمها از لذت هاي پيش پا افتاده شون مي نويسن. منم با افتخار پذيراي دعوت شون شدم! (كي بود ميگفت شاسگول بلد نيست اديبانه حرف بزنه؟!)![]()
۱- خدا به كمرم بزنه اگر از مهرو كش رفته باشم اين لذت پيش پا افتاده رو ولي . . . گاهي در تنهايي چنان مي گوزم كه بخاري گاز سوز خونه مون تا يه ساعت با شعله قرمز ميسوزه و پرپر ميزنه!
2- به خدا خودم ميدونم تكراريه. به قرآن به خاطر كمبود سوژه نيست كه اومدم سراغ اين موضوع. ولي واقعا واقعا هرگز نتونستم از لذت فرو بردن انگشت توي بيني و بقيه داستان كه هزاران بار گفتم، چشم پوشي كنم. فقط اونايي كه اين لذت رو چشيدن ميتونن بفهمن من چي ميگم!
3- خواب. واسه فراموش كردن خيلي چيزا و غرق شدن تو زندگي اي كه دوست داري داشته باشي و كارايي كه آرزوش رو داري، بهترين معجونه. عاشق اين لذت پيش پا افتاده ام و هميشه از كمبودش نالانم.
4- تماشاي عكس و فيلم مستهجن. تعداد بسيار زيادي از اين مدل چيزا دارم كه هر چي نگاه شون مي كنم سير نميشم! يادمه بچه كه بوديم، وقتي يه مجله مستهجن ميومد تو محله مون، با چه بدبختي با دوست هام پول جور ميكرديم تا بتونيم اجاره اش كنيم و چند نفري از تماشاي عكس هاش تحريك بشيم!
در مجموع هرگز فكر نمي كنم روزي بياد كه بتونم از تماشاي اين چيزا چشم بپوشم، حتي روزي كه ديگه نباشم!
5-
الف) اينكه توي يه سمينار مزخرف، بتونم يه چرت مشتي دور از چشم بقيه بزنم.
ب) اينكه بتونم انجام يه وظيفه اداري رو اونقدر كش بدم تا كلا اصل موضوع فراموش بشه!
6- اينكه بارون بياد و من تنها، بدون چتر، هندز فري بذارم گوشم و ساعت ها در امتداد خيابون هاي غريب و خلوت واسه خودم راه برم. ترجيحا اگر شب باشه بهتره! (اگه گفتين چرا؟)
7- اينكه نون خامه اي يا مثلا بستني زمستوني رو يكجا بتپونم توي دهنم و هي خامه هاش بخواد از دهنم بزنه بيرون، بعد من هي لب هام رو سفت بچسبونم بهم ديگه، نذارم!
8- ايستادن و تخمه شكستن با بچه محل ها، توي سرماي جانسوز زمستان، كنار يه حلب ِ پر از چوب كه آتيش توش روشن كرده باشي و آتيش و دود، گاهي از سوراخ هايي كه خودت با پيچ گوشتي رو ديواره قوطي حلبي درست كردي، بزنه بيرون و تو هي ناچار باشي مواظب باشي بي هوا پاچه شلوارت نسوزه!
9- اينكه بتونم مردم رو تو خيابون و مترو با اخم ظاهريم فريب بدم و نذارم سر صحبت رو باهام باز كنن.
[ ]
+ نوشته شده در ساعت14:52 توسط سه سه سكو




